من عادت میکنم
به خانه ای سرد و سیاه
خانه ای که عطر هیچ زنی در آن نمی پیچد
خانه ای که از آشپزخانه اش بوی زندگی نمی آید
خانه ای که لبریز از دود سیگار است و آشفتگی های مدام.
خانه ی من این خانه ی سیاه
مکان عجیبی ست که با نظم بی نسبت است
فقط مسیر یک شبگرد در میان پیچ و تاب اثاثیه ی خانه ام پیداست
و من که باید تمام احساسم را سکوت کنم.
نه خنده ای
نه حرفی
نه حتی غری که به جان خسته ای بزنم
فقط گاه گداری
غم بغضی و سنگینی دلی
و کوچه های چپی که قدم میزنم تا باریک ترین بن بست ها.
سقف آرزویی که آوار می شود هر لحظه بروی خاطراتم
و آینه ای که دیگر طرح زنی در مردمک جیوه اش نقش نمی بندد
و تختی که از بی آغوشی مرا پس می زند
تا خوب زمین گیر شوم.
این خانه ی من است
این خانه سرد است
این خانه سیاه است.
سعید شجاعی
90/8/3