Sunday, October 30, 2011

بی خریدار

چوب حراج 
تمام زندگی ام را کبود کرد.
من 
دل باخته ای گمنامم.

سعید شجاعی

Saturday, October 29, 2011

بی سفر ترین مسافر

به من 
ماندن را تعارف کن
این مسافر
در رفتن تردید دارد.

سعید شجاعی

Wednesday, October 26, 2011

فالگوش

وقتی تو نیستی
شنیدن صدای باران
و خیس شدن در زیر باران 
 درد دارد.
گویا آسمان فال گوش حرف های ما بود
گویا تمام عاشقانه هامان را سطر به سطر و به دفت میخواند
که حالا خوب بلد است این چنین شکنجه گر شود.

سعید شجاعی

Tuesday, October 25, 2011

این خانه سیاه است


من عادت میکنم 
به خانه ای سرد و سیاه
خانه ای که عطر هیچ زنی در آن نمی پیچد
خانه ای که از آشپزخانه اش بوی زندگی نمی آید
خانه ای که لبریز از دود سیگار است و آشفتگی های مدام.
خانه ی من این خانه ی سیاه
 مکان عجیبی ست که با نظم بی نسبت است 
فقط مسیر یک شبگرد در میان پیچ و تاب اثاثیه ی خانه ام پیداست
و من که باید تمام احساسم را سکوت کنم.  
نه خنده ای 
نه حرفی
نه حتی غری که به جان خسته ای بزنم 
فقط گاه گداری 
غم بغضی و سنگینی دلی 
و کوچه های چپی که قدم میزنم تا باریک ترین بن بست ها.
سقف آرزویی که آوار می شود هر لحظه بروی خاطراتم 
و آینه ای که دیگر طرح زنی در مردمک جیوه اش نقش نمی بندد
و تختی که از بی آغوشی مرا پس می زند
تا خوب زمین گیر شوم.
این خانه ی من است
این خانه سرد است
این خانه سیاه است.


سعید شجاعی
90/8/3