Wednesday, October 30, 2013

شوکا و پاییز

یادم هست 
که پاییز را بیشتر از این ها دوست داشتم، 
یادم هست 
به بلندی شبهایش خیال می بافتم 
و با رویاهایم سرگرم بودم، 
چرا آمدی شوکا؟
چرا به پاییز من لبخند پاشیدی؟ 
چرا دست هایت را به من دادی؟ 
چرا دوستم داشتی شوکا؟
تو که برای ماندن نیامده بودی، 
پس چرا بی رحمانه دلم را 
به موهایت بستی و رفتی؟ 
نگفتی من با چه رویی به تلاقی باران و برگ نگاه کنم؟  
با خودت فکر نکردی 
برای من ِ تنها 
پاییز از همه فصل ها کشنده تر است؟ 
شوکا 
هنوز عطر تو در باد ایجا می پیچد، 
مرا در همهمه ی پیاده رو های بی سرنشین 
فراموش مکن، 
هامون شده ام بی تو 
هنوز امیدی به لبریز شدنم هست 
مرا از جغرافیایت جدا مکن. 
بیهوده به من وعده بهار مده، 
بگو زمستان را چه کنم بدون تو؟ 
ماه بی مهر من 
تمام ابرها را برایت می بارم 
تو فقط یک شب مهربان بیا، 
هنوز خاکستر خاطره ات خنده می خشکاند. 
شوکای نازنینم 
یادت هست پاییز را دوست داشتی؟ 
یادت هست بی لبخند 
چشم از من نمی گرفتی؟ 
یادت هست مرا چشم بسته می یافتی؟ 
یاد تو کجای دنیا مرا به خاطر دارد؟ 
شوکا 
دلم برای تمام آن چیزهایی که به یاد دارم تنگ شده است، 
و تو ای کاش 
می آمدی 
دست مرا می گرفتی 
گیسو باز می کردی 
و برای همیشه می ماندی، 
این سرزمین هنوز نمی داند چگونه با تنهایی آدم ها برخورد کند، 
تنهایی من به اندازه کافی پهناور است 
عمیق ترش نکن.  
شوکا 
هنوز خشک نشده ام 
هنوز امیدی به لبریز شدنم هست 
مرا بیرون از جغرافیایت رها مکن. 

سعید شجاعی