Wednesday, October 31, 2012

شوکا و بهشت

دارم هی بی خودی
زمین را 
پشتِ افکارم می چرخانم 
و کوچه پس کوچه های مهتاب را 
بو می کشم،  
وجب به وجبِ خواب هایم را می گردم 
به دنبالِ چیزی که باید بود 
اما نیست. 
من تمامِ نامه های خیال را 
خط به خط 
خط حطی کردم 
و این قدر خودم را خراشیدم 
تا هیچ کس پی به زخم هایم نبرد.  
شوکا 
اینجا هوا پس است 
و من به سکوتِ مبهمِ این همه ابر 
و کمین باد های شمالی مشکوکم. 
شوکا
اینجا زمین بهم ریخته است 
و نمی شود اعتماد کرد به تمامِ ادعا هایش. 
شوکا 
تنها یک نفر دارد کلافه می شود 
دارد بی هوا دنیا را بهم می ریزد 
دارد همین جور هی بی خودی 
زمین را می چرخاند در پشتِ افکارش 
و تمامِ کوچه های مهتاب را بو می کشد. 
از آن همه ستاره دست می کشد 
و بی خیال خشمِ خورشید 
سکوتِ آدم برفی ها را نقاشی می کند. 
شوکا تنها یک نفر بود 
که آخرین پرنده ی مهاجر را تکه پاره گریست 
و می دانست پایانِ قصه ها 
دیگر سیاه نیست پر از جاده و سفر است. 
شوکا تنها یک نفر تو را بیشتر از 
پروازِ سنجاقک ها دوست داشت 
و همیشه پر از صدای شالیزار بود. 
شوکا 
بس که نیامدی 
آخرین احساسم را به تو 
گم کرده ام. 
شوکا ای کاش خاطره ای داشتیم 
که دوباره خودم را احیا کنم 
خسته ام از این همه تخریبِ بی رحمانه ی 
جهنمی که 
به هنگامِ حضورت 
بهشتِ بی بدیل ام بود.

سعید شجاعی 

Monday, October 22, 2012

شوکا و دریا

به آتشی نگاه می کنم
که روی شعله هایش
چای من است که دم می کشد
و به عطری فکر می کنم که دیروز
در خاطره ی خواب آلودِ جنگل های پاییزی پیچید
و شب با باران بیدار شد.
یک استکان چای می ریزم
که عطر اش شبیه به آخرین لبخند توست شوکا،
بی قند هم دلچسب است
و در سایه ی مردی گم می شوم
که با دستان من
در بهار برایت ستاره می چید.
به استکان های نیم خورده ام
چشم می دوزم
و به دنبالِ حوصله ای که دوباره بلند شوم
بروم آن طرفِ ابرها
ماه را بر آسمانِ نصب کنم.
من به تو نگفتم
آسمان یک شوخی ست
و خورشید یک جُک بزرگ است
که دوست دارد تو را با عینکِ آفتابی ببیند.
من به تو نگفتم شوکا
رازِ برف سرما و سپیدی نبود
و یا زمستان فصلی ست که عاشقِ پنگوئنی نا بینا شده بود،
من به تو هیچ نگفتم شوکا
تنها کلامی که بعد از سالها انتظار بر لبانم نشست
دوستت دارم بود.
حالا به فانوس هایی سلام می کنم
که تو خاموش کردی تا کلبه ام
شاعرانه تر شود.
راستی شوکا جان
خبر داری شعر از سرم لبریز شد
با رود خانه ها به سمتِ دریا رفت؟
حالا دریا تمامِ راز های ما را می داند
و من می ترسم
به تورِ صیادان بیوفتد.
هر بار که به دریا نگاه می کنم
غروبی را به رخم می کشد که در خود جای داده،
و نمی فهمم حکایتِ سوسه ی موج ها را
برای ردِ تمامِ گریه هایم.
شوکا
یک استکانِ نیم خورده ی دیگر
بی تو سرد شد.

سعید شجاعی 

Saturday, October 13, 2012

شوکا در پاییز

باد بالا گرفت
باران آمد
پاییز پیچید
غروب شد
ماه و ستاره رسیدند...
نه شوکا
تو نبودی و فرصتِ ربودنِ قلب ات
از دست ام رفت.
می دانم زمستان
از زورِ سرما به سلام غریبه ها لبخند می زنی
می دانم بازی با برف را
به اشتیاقِ شومینه ایی روشن شروع می کنی.
نه شوکا
باور کن پاییز آخرین فرصتِ من بود
دیگر از من گذشته
باور کن آیینه ها دروغ نمی گویند.
فردا طلوع کند یا نه
امشب سکوت کند یا نه
باران شروع کند یا نه
فرقی ندارد...
شوکا
امشب درِ این خانه
خسته  می شود
بسته می شود
شکسته می شود.

سعید شجاعی