به آتشی نگاه می کنم
که روی شعله هایش
چای من است که دم می کشد
و به عطری فکر می کنم که دیروز
در خاطره ی خواب آلودِ جنگل های پاییزی پیچید
و شب با باران بیدار شد.
یک استکان چای می ریزم
که عطر اش شبیه به آخرین لبخند توست شوکا،
بی قند هم دلچسب است
و در سایه ی مردی گم می شوم
که با دستان من
در بهار برایت ستاره می چید.
به استکان های نیم خورده ام
چشم می دوزم
و به دنبالِ حوصله ای که دوباره بلند شوم
بروم آن طرفِ ابرها
ماه را بر آسمانِ نصب کنم.
من به تو نگفتم
آسمان یک شوخی ست
و خورشید یک جُک بزرگ است
که دوست دارد تو را با عینکِ آفتابی ببیند.
من به تو نگفتم شوکا
رازِ برف سرما و سپیدی نبود
و یا زمستان فصلی ست که عاشقِ پنگوئنی نا بینا شده بود،
من به تو هیچ نگفتم شوکا
تنها کلامی که بعد از سالها انتظار بر لبانم نشست
دوستت دارم بود.
حالا به فانوس هایی سلام می کنم
که تو خاموش کردی تا کلبه ام
شاعرانه تر شود.
راستی شوکا جان
خبر داری شعر از سرم لبریز شد
با رود خانه ها به سمتِ دریا رفت؟
حالا دریا تمامِ راز های ما را می داند
و من می ترسم
به تورِ صیادان بیوفتد.
هر بار که به دریا نگاه می کنم
غروبی را به رخم می کشد که در خود جای داده،
و نمی فهمم حکایتِ سوسه ی موج ها را
برای ردِ تمامِ گریه هایم.
شوکا
یک استکانِ نیم خورده ی دیگر
بی تو سرد شد.
سعید شجاعی
که روی شعله هایش
چای من است که دم می کشد
و به عطری فکر می کنم که دیروز
در خاطره ی خواب آلودِ جنگل های پاییزی پیچید
و شب با باران بیدار شد.
یک استکان چای می ریزم
که عطر اش شبیه به آخرین لبخند توست شوکا،
بی قند هم دلچسب است
و در سایه ی مردی گم می شوم
که با دستان من
در بهار برایت ستاره می چید.
به استکان های نیم خورده ام
چشم می دوزم
و به دنبالِ حوصله ای که دوباره بلند شوم
بروم آن طرفِ ابرها
ماه را بر آسمانِ نصب کنم.
من به تو نگفتم
آسمان یک شوخی ست
و خورشید یک جُک بزرگ است
که دوست دارد تو را با عینکِ آفتابی ببیند.
من به تو نگفتم شوکا
رازِ برف سرما و سپیدی نبود
و یا زمستان فصلی ست که عاشقِ پنگوئنی نا بینا شده بود،
من به تو هیچ نگفتم شوکا
تنها کلامی که بعد از سالها انتظار بر لبانم نشست
دوستت دارم بود.
حالا به فانوس هایی سلام می کنم
که تو خاموش کردی تا کلبه ام
شاعرانه تر شود.
راستی شوکا جان
خبر داری شعر از سرم لبریز شد
با رود خانه ها به سمتِ دریا رفت؟
حالا دریا تمامِ راز های ما را می داند
و من می ترسم
به تورِ صیادان بیوفتد.
هر بار که به دریا نگاه می کنم
غروبی را به رخم می کشد که در خود جای داده،
و نمی فهمم حکایتِ سوسه ی موج ها را
برای ردِ تمامِ گریه هایم.
شوکا
یک استکانِ نیم خورده ی دیگر
بی تو سرد شد.
سعید شجاعی
No comments:
Post a Comment