دوباره به شب رسیدم
و دوباره خبری از تو نیامد شوکا،
و من چه ساده پشت این دوباره ها
پیر می شوم،
ای کاش یک شب
سرت را می انداختی پایین
و می آمدی تا از خواب هایم
حالم را بپرسی،
نه
فکر نمی کنم که فقط پرسیدن ِ حالم
دلتنگی مرا خوب کند،
شوکا گاهی از روی دلتنگی
به سرم می زند
پا به عکس هایت بگذارم،
دوباره در رگ های من عطر تو بپیچد
و شهر ِ خسته ی قلبم
به جنب و جوش در آید،
شوکا به سرم که می زند
خسته می شوم
از بس که نیستی،
ای کاش رفتنت را
درک نمی کردم،
ای کاش نبودنت را نمی دیدم،
باور من من آنقدر ها هم
فهمیده نیستم
که از کنار ِ بغض غروب
بی باران رد شوم،
شوکا
گاهی دوست دارم
کودکی باشم
که تو را بهانه کرده است
دوست دارم تمام جهان را شلوغ کنم
و همه را بریزم بهم
شوکا باور کن با این همه دلتنگی
من سر به راه نخواهم شد،
چه ناباورانه
جای خالی تو را سکوت می کنم
گمان نمی کردم هیچ وقت
روزی دوستت دارم گفتن هایت
تمام شود
گمان نمی کردم که شبی
بی تماشای به خواب رفتنت
بخوابم،
حتی مشکوک نبودم به روزهایی که بیدار شوم
و تو در کنارم نباشی،
یادم هست
بهار و تابستان نمی خواستم
دلم به تو گرم بود
و مست می کردم
با گلهای پیراهنت،
شوکا ای کاش بدانی نبودنت
طعنه ی طغیان بر انگیز روز های من است،
من از خنده های عمومی ام
از بغض های خصوصی ام
من از این همه عادت های بلا تکلیف
خسته ام شوکا،
کلافه می شوم
از همه ی احساس هایم
که پیوسته می خواهد تو را حس کند،
شوکا
بگذار آب پاکی را بریزم،
بگذار این بار من برایت خط و نشان بکشم،
هر چه قدر هم که نباشی
احساس ِ من به تو
تمام نمی شود.