Tuesday, July 31, 2012

بی خیال

بعضی از آدما هم هستن که سکوت می کنن.
لبخند میزنن و ، رد میشن.
 گاهی هم یک عالم حرف های نگفته رو از لابه لای چند کلمه می تونن بفهمن و باهاش اشک بریزن.
گاهی هم واقعن هیچی نمی فهمن.
یه وقتایی یه  دنیا حرف دارن ولی لال مونی میگیرن
گاهی هم بی حرف یه عالمه شعر می بافن.

گاهی دوست دارن باشن ، گاهی هم واقعن دلشون سفر می خواد. 
بی مقدمه یه شب
آروم و بی سر صدا،  پاورچین پاورچین میرن.
فکر نمی کنم دیگه برگردن. اگه قرار بود بمونن هیچ وقت نمی رفتن.
این آدما نه حساسن نه شکستنی.
این آدما هیچی ازشون باقی نمونده
و دلشون همیشه در آستانه ی گرفتن این پا و اون پا می کنه.
بی خیال
آدما این جورین دیگه.



Tuesday, July 10, 2012

نامه ها

من از هر کجا آباد جهان می نویسم.
چیزی شاید شبیه نامه به خط دلتنگی های بی سبب.
نمی خواهم حال و احوال کنم با کسی .
 به زحمت نمی اندازم تان تا لبخندی از روی احترام به لب برانید و تاکیدی به خوب بودن کنید.
خودم میدانم این روزها همه با هم ساکن یک غروبیم.
عزیزم
رفیقم
دوستم
آهای غریبه
بد به دلت راه مده. می دانم نمیه ی تاریک ماه را نشان کردی برای پنهان شدن. می دانم هر شب و روز 
آرزوهایت مرده به دنیا می آیند. میدانم آخرین کشتی امید هم رفت و تو مسافرش نشدی. 
باور کن عمق یک خستگی را می شود از لا به لای سکوتی بی صدا فهمید. لازم نیست درد هایت را 
هوار بکشی تا بفهمند چه در دل داری. همین سکوت رسوایت می کند.
حالا که خسته ایی
حالا که یک سر نمی خوابی
حالا که بغضی شدی پا در هوا بین باریدن و نباریدن و نمی دانی که با ساز کدام شان به رقص آیی
حالا که از این همه ستاره بی نصیب شدی
چرا خودت ستاره نمی شوی؟هاا؟
چرا نمی زنی کنار و مدتی به این فکر نمی کنی که خودت را چه قدر دوست می داری؟
اصلن چرا خودت را کشف نمی کنی؟
چرا آغوش خودت به چشمت نمی آید؟
چرا برای رفع خستگی ات قربان خودت نمی روی؟
می دانم خواهی گفت که این ها همه چیز نیست.
می دانم هزار دلیل ردیف خواهی کرد برای توجیح روح خسته ات که با سلام و صلوات نفس می کشد.
اما
تمام حرف من این است
هیچ چیز از گذشته نمی آید. 
به امروزت نگاه کن تا آینده مجبور شود خودش را با تو هماهنگ کند.
سرت را درد نمی آورم استاد.
خودت خوب می دانی که تمام این نامه به خط دلتنگی های بی سبب نوشته شده 
پس دنبال انگیزه ی نوشتنش نباش.
ما زودتر از یک نسیم خنک رفتنی می شویم.
ترا به جان باران ، اندکی با خودت مهربان باش.
عزیزم
رفیقم
دوستم
آهای غریبه
بدرود.


س.ش

Friday, July 6, 2012

شیر یا شمشیر؟

از همان ابتدا ، حس کردیم برتریم.یعنی جوری وادارمان کردند که بلند بگوییم پسرها شیرن مثل شمشیرن، دخترها پنیرن دست بزنی می میرن.نمی دانم شاید راست می گفتند.شاید واقعن همین طور بود.ولی به یادم هست که یادمان ندادند که جنس زن یعنی چه؟ درست در خاطرم مانده که هیچ وقت از دلتنگی های یک زن ، از بلور نازک ناز و غرورش حرفی در میان نبود. فقط از جنگ و اسارت یک موجود ظریف و مهربان به اسم زن بود.از همان ابتدا در گوشمان پر کردند که فداکاری وظیفه ی آنهاست. هیچ وقت یادمان ندادن چه گونه باید سپاس گزارشان باشیم. هیچ وقت نگفتند وقتی که یک زن چشمانش آشیانه اشک می شود باید در آغوشش گرفت. من و هم جنسانم همچنان فکرمان حول و حوش شیر و شمشیر می چرخید و نمی دانستیم طراوات یک گل چه قدر جادویی ایست. نمی فهمیدیم که چه قدر با پلیدی و خودخواهی در آمیخته شدیم وقتی به هر دخترکی زور می گفتیم و غافل از تمام اتفاقات سرمست از این بودیم که مردانگی مان باز هم ثابت شد. بزرگتر هم که شدیم در گیر همان شعار منفور شیر و شمشیر بودیم و نمی دانستیم برای فتح قلب یک دختر لازم نیست آبرویش را ببریم ، لازم نیست او را به رباعیم و مورد تجاوز قرار دهیم ، لازم نیست روی صورتش اسید بپاشیم ، لازم نیست فریبش دهیم ، حتی لازم نبود که برایش دروغ ببافیم. یادمان نداده بودند همین که دستانی مهربان و نگاهی عاشق داشته باشیم کفایت می کند برای دلبری از زیبا ترین دختران. به ما نگفته بودند آغوش امن یک مرد په قدر برای یک زن مهم خواهد بود. ما نفهمیدیم که امنیت در خانه آغاز می شود. ما زدیم ، دزدیدیم ، بریدیم ، دوختیم ، بافتیم ، کشتیم اما نفهمیدیم تمام زندگیمان اشتباه یادمان دادند. ما باهوش نبودیم ما خرگوش نبودیم. ما فقط از روی ندانم کاری های لقد پرانی می کردیم.ما نه شیر بودیم نه شمشیر. ما تاسف یک نسلیم. ای کاش همه چیز از یاد ها برود و فردا بی هیچ زخمی آغاز شود.هنوز در گوشم زجه های مادری را که دیشب دخترش را ربودند می پیچید. هنوز با تمام وجودم نمی خواهم مرد باشم ، نمی خواهم حتی انسان باشم.ای کاش از همین فردا خورشید از سمت دیگری طلوع کند. 
اینجا شب و روزش نامرد است.


با احترام و تاسف
سعید شجاعی

Wednesday, July 4, 2012

مونس

پیر بود
پوست و استخوان با موهایی آشفته و صورتی نتراشیده.لباسی ژنده و کثیف و خانه ایی بزرگ و یک دنیا تنهایی.امروز هم با صدای قار قار کلاغ هایی که به حیاط اش می آمدند بیدار شد.چشم هایش سویی زیادی نداشتند با این همه اولین چیزی که دید جای خالی مونس بود.دست کشید تا باورش شود که مونس نیست.استخوان هایش درد میکرد و نواسانی از درد را به سرش می ریخت.
به زحمت داشت کل خانه را به دنبال مونس جستجو می کرد.صدایش کوتاه بود.نه نفسی مانده بود نه توانی. اندکی روی زمین نشست.دلش غذا می خواست.معده ی خالی اش عجیب داشت بلند بلند سر و صدا می کرد.به نیت یافتن چیزی برای خوردن راهی مسیر آشپزخانه شد.ظرفی یک بار مصرف را دید که مقداری غذا داشت. با خودش فکر کرد که حتمن مونس برایش کنار گذاشته.راستی مونس کجاست؟ این سوالی بود که بعد از لقمه ی اول از خودش پرسید.چند لحظه نگذشت که لقمه ی دوم رو به دهان گرفت و مونس در ذهنش بی جواب ماند.چند لقمه ایی که خورد انگار تازه چشم هایش روشن شده بود. تازه متوجه وضعیت آشفته ی خانه اش شد.تازه فهمیده بود که چقدر همه جا کثیف و غبار گرفته شده.هیچ چیز سر جای خودش نبود.مونس هم نبود.
پس مونس کجاست؟به حال رسید. بی قرار بود.نمیدانست دقیقن چه چیزی میخواهد.حس میکرد که هیچ چیز سر جای خودش نیست.
حس میکرد که دارد اتفاقی می افتد که اون هیچ کنترلی بر آن نداشت.مرتب جایش را عوض می کرد مانند خط نگاهش.بی آن که بداند این سکوت داشت باعث آزارش می شد.این بار کنار تلفن نشست.تصمیم گرفت یک دور دیگر پیام هایش را بشنود تا این سکوت شکسته شود.صدای بوق و بعد از آن صدای مردی که خودش را یکی از کارمندان بیمارستان معرفی می کرد و می گفت خانوم مونس جاوید برایشان اتفاق ناگواری رخ داده است.محسن وحشت زده داشت می شنید. که حالا صدای خودش هم می آمد که وارد مکالمه با آن مرد شده.اما چیزی از این مکالمه در یادش نبود.داشت می شنید که آن مرد می گفت خانوم جاوید دچار ایست قلبی شده اند هنگامی که برای پیاده روی عصر رفته بودند. محسن و صدایش در دستگاه هماهنگ با هم بغض شان شکست.با هم ناله کردند و آن مرد فقط عرض تسلیت کرد.صدا قطع شد بود.
بوق بوق بوق....
محسن در خودش می پیچید.
بلند بلند گریه می کرد
بی هوا به سمت حیاط رفت. میخواست بداند که مونس کجاست حالا.همین طور یک ریز اشک پشت اشک بود که می آمد. به دومین پله که رسید تیکه از آینه ایی شکسته پایش را برید.از درد به زمین گیر شد.پایش را که دید تعجب کرد که این همه زخم روی کف پایش از کجا آمده است.این هم زخمی تازه بود که داشت خون ریزی می کرد و تکه هایی از آینه که همه جای پله و بخشی از حیاط پخش شده بود.خودش را لنگان لنگان به حوض سیاهی در حیاط پریشان خانه اش رساند. اول دستی به آب زد تا روی پایش بریزد اما مات شد بود. چیزی که می دید امکان نداشت. این پیره مرد رنجور را باور نمی کرد. شبیه خودش بود ولی میدانست که خودش نبود. هیچ وقت تا این حد درهم ندیده بود خودش را. از روی نا باوری مشتی به تصویر منعکس در آب زد. پایش هنوز خون ریزی داشت و محسن درد پایش را از یاد برده بود.برگشت به سمت بالا. رفت سمت رو شویی منزلش تا لااقل صورتش را اصلاح کند. اما در آنجا خبری از آینه نبود. کل خانه را زیر رو کرد و همه آینه ها یا جوری خورد شده بودند که تصویری ازشان در نمی آمد یا سر جایشان نبودند. انگار کل دنیا سکوت کرده بود. صدای زنگ. صدای زنگ در را تشخیص داد.فکر کرد که شاید مونس باشد. با شتاب و پایی لنگان به سمت حیاط آمد. این بار مراقب تکه های شکسته ی آینه بود و جوابی برای این همه قاب و آینه ی شکسته نداشت. فقط با تعجب از کنارش می گذشت تا به در برسد. شاید مونس پشت در باشد. با هیجان خاصی در را باز کرد و مات شد. زنی جوان با ظرفی یک بار مصرف در دیس. زن خیلی خوب با محسن احوال پرسی کرد حتی اسم محسن هم میدانست و این سوالی بود که داشت در ذهن خسته ی محسن دور میزد.زن جوان خودش را یکی از همسایه ها معرفی کرد و گفت که برایش غذا آورده است.محسن تشکر کرد و گفت ببخشید من شما رو نمی شناسم شاید همسرم مونس شما را بشناسد. و در ادامه  گفت در هر حال ممنونم. و زن چهره ایی تاسف بارانه ایی در صورتش نشست و وقتی که میرفت محسن شنید که زیر لب گفت بیچاره پیر مرد.محسن در را که بست سوال بعدی اش از خودش این بود که چرا من باید بیچاره باشم؟ قدری به او برخورده بود.
به امید مونس لنگان لنگان بالا می رفت و مونس را صدا می کرد. میخواست تا بداند چرا این زن به او گفته بود بیچاره؟اصلن آن زن جوان کی بود؟خانه شان کجاست؟مستقیم به سمت آشپزخانه رفت. مونس آنجا نبود.ظرف را گذاشت و دوباره اتاق تمام خانه را به دنبال مونس رفت.هوا تاریک بود. محسن خسته بود. فقط میدانست که مونس نیست. به سمت اتاق خوابش رفت و در انتظار آمدن مونس خوابش برد.

سعید شجاعی