Friday, July 6, 2012

شیر یا شمشیر؟

از همان ابتدا ، حس کردیم برتریم.یعنی جوری وادارمان کردند که بلند بگوییم پسرها شیرن مثل شمشیرن، دخترها پنیرن دست بزنی می میرن.نمی دانم شاید راست می گفتند.شاید واقعن همین طور بود.ولی به یادم هست که یادمان ندادند که جنس زن یعنی چه؟ درست در خاطرم مانده که هیچ وقت از دلتنگی های یک زن ، از بلور نازک ناز و غرورش حرفی در میان نبود. فقط از جنگ و اسارت یک موجود ظریف و مهربان به اسم زن بود.از همان ابتدا در گوشمان پر کردند که فداکاری وظیفه ی آنهاست. هیچ وقت یادمان ندادن چه گونه باید سپاس گزارشان باشیم. هیچ وقت نگفتند وقتی که یک زن چشمانش آشیانه اشک می شود باید در آغوشش گرفت. من و هم جنسانم همچنان فکرمان حول و حوش شیر و شمشیر می چرخید و نمی دانستیم طراوات یک گل چه قدر جادویی ایست. نمی فهمیدیم که چه قدر با پلیدی و خودخواهی در آمیخته شدیم وقتی به هر دخترکی زور می گفتیم و غافل از تمام اتفاقات سرمست از این بودیم که مردانگی مان باز هم ثابت شد. بزرگتر هم که شدیم در گیر همان شعار منفور شیر و شمشیر بودیم و نمی دانستیم برای فتح قلب یک دختر لازم نیست آبرویش را ببریم ، لازم نیست او را به رباعیم و مورد تجاوز قرار دهیم ، لازم نیست روی صورتش اسید بپاشیم ، لازم نیست فریبش دهیم ، حتی لازم نبود که برایش دروغ ببافیم. یادمان نداده بودند همین که دستانی مهربان و نگاهی عاشق داشته باشیم کفایت می کند برای دلبری از زیبا ترین دختران. به ما نگفته بودند آغوش امن یک مرد په قدر برای یک زن مهم خواهد بود. ما نفهمیدیم که امنیت در خانه آغاز می شود. ما زدیم ، دزدیدیم ، بریدیم ، دوختیم ، بافتیم ، کشتیم اما نفهمیدیم تمام زندگیمان اشتباه یادمان دادند. ما باهوش نبودیم ما خرگوش نبودیم. ما فقط از روی ندانم کاری های لقد پرانی می کردیم.ما نه شیر بودیم نه شمشیر. ما تاسف یک نسلیم. ای کاش همه چیز از یاد ها برود و فردا بی هیچ زخمی آغاز شود.هنوز در گوشم زجه های مادری را که دیشب دخترش را ربودند می پیچید. هنوز با تمام وجودم نمی خواهم مرد باشم ، نمی خواهم حتی انسان باشم.ای کاش از همین فردا خورشید از سمت دیگری طلوع کند. 
اینجا شب و روزش نامرد است.


با احترام و تاسف
سعید شجاعی

No comments:

Post a Comment