من از هر کجا آباد جهان می نویسم.
چیزی شاید شبیه نامه به خط دلتنگی های بی سبب.
نمی خواهم حال و احوال کنم با کسی .
به زحمت نمی اندازم تان تا لبخندی از روی احترام به لب برانید و تاکیدی به خوب بودن کنید.
خودم میدانم این روزها همه با هم ساکن یک غروبیم.
عزیزم
رفیقم
دوستم
آهای غریبه
بد به دلت راه مده. می دانم نمیه ی تاریک ماه را نشان کردی برای پنهان شدن. می دانم هر شب و روز
آرزوهایت مرده به دنیا می آیند. میدانم آخرین کشتی امید هم رفت و تو مسافرش نشدی.
باور کن عمق یک خستگی را می شود از لا به لای سکوتی بی صدا فهمید. لازم نیست درد هایت را
هوار بکشی تا بفهمند چه در دل داری. همین سکوت رسوایت می کند.
حالا که خسته ایی
حالا که یک سر نمی خوابی
حالا که بغضی شدی پا در هوا بین باریدن و نباریدن و نمی دانی که با ساز کدام شان به رقص آیی
حالا که از این همه ستاره بی نصیب شدی
چرا خودت ستاره نمی شوی؟هاا؟
چرا نمی زنی کنار و مدتی به این فکر نمی کنی که خودت را چه قدر دوست می داری؟
اصلن چرا خودت را کشف نمی کنی؟
چرا آغوش خودت به چشمت نمی آید؟
چرا برای رفع خستگی ات قربان خودت نمی روی؟
می دانم خواهی گفت که این ها همه چیز نیست.
می دانم هزار دلیل ردیف خواهی کرد برای توجیح روح خسته ات که با سلام و صلوات نفس می کشد.
اما
تمام حرف من این است
هیچ چیز از گذشته نمی آید.
به امروزت نگاه کن تا آینده مجبور شود خودش را با تو هماهنگ کند.
سرت را درد نمی آورم استاد.
خودت خوب می دانی که تمام این نامه به خط دلتنگی های بی سبب نوشته شده
پس دنبال انگیزه ی نوشتنش نباش.
ما زودتر از یک نسیم خنک رفتنی می شویم.
ترا به جان باران ، اندکی با خودت مهربان باش.
عزیزم
رفیقم
دوستم
آهای غریبه
بدرود.
س.ش
چیزی شاید شبیه نامه به خط دلتنگی های بی سبب.
نمی خواهم حال و احوال کنم با کسی .
به زحمت نمی اندازم تان تا لبخندی از روی احترام به لب برانید و تاکیدی به خوب بودن کنید.
خودم میدانم این روزها همه با هم ساکن یک غروبیم.
عزیزم
رفیقم
دوستم
آهای غریبه
بد به دلت راه مده. می دانم نمیه ی تاریک ماه را نشان کردی برای پنهان شدن. می دانم هر شب و روز
آرزوهایت مرده به دنیا می آیند. میدانم آخرین کشتی امید هم رفت و تو مسافرش نشدی.
باور کن عمق یک خستگی را می شود از لا به لای سکوتی بی صدا فهمید. لازم نیست درد هایت را
هوار بکشی تا بفهمند چه در دل داری. همین سکوت رسوایت می کند.
حالا که خسته ایی
حالا که یک سر نمی خوابی
حالا که بغضی شدی پا در هوا بین باریدن و نباریدن و نمی دانی که با ساز کدام شان به رقص آیی
حالا که از این همه ستاره بی نصیب شدی
چرا خودت ستاره نمی شوی؟هاا؟
چرا نمی زنی کنار و مدتی به این فکر نمی کنی که خودت را چه قدر دوست می داری؟
اصلن چرا خودت را کشف نمی کنی؟
چرا آغوش خودت به چشمت نمی آید؟
چرا برای رفع خستگی ات قربان خودت نمی روی؟
می دانم خواهی گفت که این ها همه چیز نیست.
می دانم هزار دلیل ردیف خواهی کرد برای توجیح روح خسته ات که با سلام و صلوات نفس می کشد.
اما
تمام حرف من این است
هیچ چیز از گذشته نمی آید.
به امروزت نگاه کن تا آینده مجبور شود خودش را با تو هماهنگ کند.
سرت را درد نمی آورم استاد.
خودت خوب می دانی که تمام این نامه به خط دلتنگی های بی سبب نوشته شده
پس دنبال انگیزه ی نوشتنش نباش.
ما زودتر از یک نسیم خنک رفتنی می شویم.
ترا به جان باران ، اندکی با خودت مهربان باش.
عزیزم
رفیقم
دوستم
آهای غریبه
بدرود.
س.ش
No comments:
Post a Comment