Thursday, December 27, 2012

شوکا و انتظار

من ِ حواس پرت را ببین
که از شنیدن صدای پایت
به وجد آمده ام
و یادم رفته که هنوز
هیچ بادی را آب و جارو نکرده ام
و هیچ گردی را از سایه ی این خانه
نتکاندم.
شوکا
من ِ حواس پرت
از وقتی که گفته ای می آیی
از پشت پنجره تکان نخورده ام ،
شوکا
من احساس ِ درخت را درک می کنم
وقتی رو به بهار
زمستان را می گذراند.
اینجا هنوز هوا سرد وُ بی خود است ،
و طلوع خورشید شایعه ای بیش نیست.
شوکا هنوز یادت مانده
که چه قدر می نشستم یک گوشه
و به تو نگاه می کردم
وقتی آن لباس ِ سرخ را به تن داشتی؟
شوکا هنوز یادت مانده
من چه قدر دوستت داشتم؟
شوکا هنوز هم مرا به خاطر داری؟
شوکا بعد از این همه سال
هنوز ته دلم می لرزد که نکند
آمده ای تا اسم ات را از حافظه ام پس بگیری
نکند هیچ آمدنی در کار نباشد
و فقط من در مسیر رفتن تو قرار گرفته ام.
شوکای عزیزم
امروز دارم به بخشی از زندگی پا می گذارم
که هیچ چیز اش به من مربوط نیست.
حتی یک خاطره ،
اینجا همه چیز به تو بستگی دارد.
شوکای عزیزم
دوست دارم وقتی آمدی کفش هایت را قائم کنم
دوست دارم به محض این که پایت به خانه رسید
تمام جاده ها را بی راهه کنم
آخ شوکا
پس کی می شود بیایی و دیگر نروی.
باور کن دست خودم نیست
نبودنت
شکل خوبی به زندگی نمی دهد.

Sunday, December 23, 2012

حرفای بی واسطه

سلام دوست من
امیدوارم خوب باشی
راستش مدتیه که می خوام یه سری حرفای بی واسطه ای بهت بگم
مدتیه که دوست دارم یه استکان چای بدم دستت و بشینم پای همه حرفات
مدتی دوست دارم نزدیک هم باشیم
جوری که مجبور نباشیم حرفامون رو بنویسیم
وقتی یکی مون بغضش گرفت اون یکی بتونه بغلش کنه و آرومش کنه
می دونم دوست من
شاید زندگی هیچ رقمه خوب پیش نره
هیچ چیز سر جای خودش نباشه
و هر چیزی که می بینی اشتباه باشه .
اما بی خیال رفیق
یه نگاهی به خودت بنداز
یه خورده خودتو جمع کن
وا نده ، تسلیم نشو ، نزار دنیا بشکن بزن از خوشحالی که تونسته تو رو زمین بزنه .
ببین رفیق هیچ چیزی اونقدر ارزش نداره که تو داری این طوری خودت رو داغون می کنی
میشه خیلی راحت همه چیز رو دوباره ساخت
می دونم غیر ممکنه ولی باور کن میشه حتی اون چیزهایی که از دست دادی رو دوباره به دست بیاری
فکرت رو تمیز کن
افکار بیهوده و مسخره کافیه.
اون چیزی که باعث شکست میشه احساس شکست خوردنه
به این زودی خسته نشو
دوباره برگرد
این بار بدون که با چه چیزی داری میجنگی و مسلح تر برگرد.
من حتم دارم تو هم می تونی این دنیا رو شکست بدی و حق تو از حلقومش بکشی بیرون
فقط یادت باشه هیچ وقت احساس نکن که یه بازنده ای
چون اون موقع از همه شکست می خوری حتی از خودت .
یه نفس عمیق بکش
و به این فکر کن که دوست داری فردا خورشید از کدوم طرف برات طلوع کنه
به این فکر کن که فردا روز پیروزیته
به این فکر کن که به هر چیزی که می خوایی رسیدی.
تو می تونی رفیق
من مطمئنم که می تونی موفق بشی.
چایت یخ نکنه
:)

Friday, December 21, 2012

همین جوری واسه خودم

همین طوری که دارم با یه حساب ِ سر انگشتی
راجب ِ آدم های دوره و برم فکر می کنم 
به این نتیجه می رسم که خیلی بهتره به هیچ نتیجه ای نرسم. 
یه جور دلخوری پیش میاد 
نه از آدما 
از اتفاق هایی که براشون می افته . 
مثل این می مونه که یه آدم دست و پا چلوفتی توی خونه تون شروع کنه به جا به جایی ظروف . 
قطعن تعداد ظرف هایی که شکسته میشن زیاد میشه و شما به شخص تاکید می کنید  که بشینه یه جا و کاملن استراحت کنه. 
خوب تصور کنید یه همچین چیزی داره توی این یه تیکه جا و بین این آدم هایی که میشناسید ، حسابی خراب کاری می کنه و شما حتی نمی دونید مشکل از کجاست  
که بخوایید بهش بگید که لطفن یه جا بتمرگه قبل از این که همه چیز نابود بشه .

دقت کنید 
من دارم راجب اتفاق هایی حرف میزنم که واقعن فقط میشه بهش اتفاق گفت 
بدون هیچ پیش در آمدی اتفاق می افتن و نکته ی خیلی خیلی بد ماجرا هم اینجاست که شما هیچ کنترلی روش ندارید. 
فوقش اگه کمر درد باشه خوب میگیم که باید استراحت کرد ولی برای کسی که هر روز مجبوره سر کار حاضر باشه تا شب 
گشنه سر رو زمین نزاره امکان داره؟ یا حتی دوباره همین کمر درد رو نصیب آدمی نحیف و ظریف بشه 
که هر لحظه که درد رو توی صورتش می بینید با خودتون جیگرتون حسابی برشته میشه. 

باید قبول کرد که گاهی هیچ منطقی هم نمی تونه یه سری از اتفاقات رو توضیح بده 
و سوالی که دوباره به ذهن آدم خطور میکنه اینه که اصلن چرا باید همچین حوادثی پیش بیاد. 

فکر می کنم بیش از این نباید فکر کرد. 
ذهن آدم تا یه جایی می تونه پیش بره 
اما همیشه بی جواب بودن هم مسخره است.

Thursday, December 13, 2012

شوکا و کلید

سلام شوکا جان
اینجا هنوز پاییز دست از سر رویای تو بر نداشته
و پیوسته باران می بارد.
شوکای عزیزم هوای خانه
سر به هوا شده و همیشه سرد است.
باور کن یک روز من از این سرما می میرم.
شنیده ام برای خودت یک شال ِ جدیدی خریدی
و به تازگی روی پیراهن ات چند گل روییده.
باد هر روز خبرت را داغ ِ داغ  برایم می آورد
و بوسه های مرا برای تو.
شوکای عزیزم
تازگی ها خواب های رنگی می بینم
برایم دعا کن که تعبیرش بازگشت تو باشد ،
تا لبخند های امروزم خشک نشود.
می دانی
گاهی آدم از بد بودن هم خسته می شود
گاهی آدم دوست دارد هی بی خودی بخندد
آنقدر بی دلیل که حتی از یاد ببرد مرگ را.
گاهی آدم دوست دارد همراه ِ  سنجاقک ها بدود
و آنقدر از خانه دور شود که حتی اسمش را هم از یاد ببرد.
شوکا جان
تازگی ها آسمان را تعقیب کردم
و متوجه شدم خورشید از بس که به تو خیره نگاه می کند
پشت پا می خورد و پشت شب می افتد.
شوکا به گمانم شال تازه ات تنها راز ِ شب های زمستانی ماست.
ببینم بی معرفت
هنوز دل ات می آید که چشم های سرمه کشیده ات به من نگاه نکند؟
آخ شوکا
مطمئن باش هیچ اناری به پای سرخی لب های تو نمی رسد
و هیچ کسی به یاس ها عطر قرض نمی دهد.
اینجا همه سرگشته اند که چرا پاییز خاکستری شده.
شوکا تازه دارند می فهمند من از چه چیزی حرف می زدم.
شوکا جان
یادت هست گفته بودم تو زیبای زمینی
تو نور مهربانی
تو لبخند کوتاه ِ رنگین کمانی
یادت هست تو را به چیزی که نیست تشبیه کرده بودم.
حالم خوش است
امشب وقتی سرم را روی زمین گذاشتم صدای پای ات را شنیدم
شاید هم همین حالا رسیده باشی پشت در و داری تمام کیف ات را
به دنبال کلید جستجو می کنی.
شوکا جان
این در بعد از رفتن تو
هیچ وقت بسته نشد.
در باز است بفرما عزیزم
قدمت به روی چشم. 

Monday, December 3, 2012

نامه ای به دخترک


سلام دخترک 
صبح در چشم های تو گم می شود 
و غم غروب از پشت ِ پلک هایت طلوع می کند. 
راستی گفته بودم که باید کمتر پلک بزنی 
گریه نکن 
اشک های تو دارد زمین را از مدار خارج می کند. 
نمی دانی چند آرزو به گیسوان بلند ات بافته اند 
ولی من می فهمم در هر تار مویت هزار هزار دست 
تمنای نوازش اش را دارند. 
آخ اگری قدری غروب ِ امروز دیر تر طلوع کند 
رازی را در عمق نی نی چشم هایت می بینم 
نگاه تو اتفاقیست که دنیا تا به حال ندیده بود. 
بنازم به هزار پیچک ِ معطری که وابسته به مهر ِ دستان ِ تو هستند. 
دیشب وقتی داشتی قرص ِ ماه را پاک می کردی مچت را گرفتم و فهمیدم 
آن همه ستاره بازی ِ آسمان بی دلیل نبود. 
آسمان به زمین رسید تا کمی در قلب ِ بزرگ ات جا شود. 
میدانم که آسمان گم شد در گوشه ای از قلبت. 
چه زیبا 
چه مهربان نفس می کشی تمام ِ پروانه هارا 
تو راز یک پرواز ِ بدون سقوطی 
بی هوده نیست زمین گیر شدن پنگوئن ها. 
خودت نگاه کن . 
این همه آدم به انتظار یک لبخند تو غمگین اند 
دلت می آید تسلیم یک غم ِ پیش ِ پا افتاده شوی؟ 
اصلن بگو ببینم 
چه طور دلت می آید نخندی؟ 
اگر فردا روز خواندی دوباره نهنگ ها خودکشی کردند 
تعجب نکن. 
غم ِ چشمان تو قربانی می گیرد. 
لحظه ای به فکر ِ خودت باش 
و آهسته بخند. 
مراقب خودت باش نازنین 
من زودتر از یک نسیم راهی می شوم. 
فعلن بدرود