همین طوری که دارم با یه حساب ِ سر انگشتی
راجب ِ آدم های دوره و برم فکر می کنم
به این نتیجه می رسم که خیلی بهتره به هیچ نتیجه ای نرسم.
یه جور دلخوری پیش میاد
نه از آدما
از اتفاق هایی که براشون می افته .
مثل این می مونه که یه آدم دست و پا چلوفتی توی خونه تون شروع کنه به جا به جایی ظروف .
قطعن تعداد ظرف هایی که شکسته میشن زیاد میشه و شما به شخص تاکید می کنید که بشینه یه جا و کاملن استراحت کنه.
خوب تصور کنید یه همچین چیزی داره توی این یه تیکه جا و بین این آدم هایی که میشناسید ، حسابی خراب کاری می کنه و شما حتی نمی دونید مشکل از کجاست
که بخوایید بهش بگید که لطفن یه جا بتمرگه قبل از این که همه چیز نابود بشه .
دقت کنید
من دارم راجب اتفاق هایی حرف میزنم که واقعن فقط میشه بهش اتفاق گفت
بدون هیچ پیش در آمدی اتفاق می افتن و نکته ی خیلی خیلی بد ماجرا هم اینجاست که شما هیچ کنترلی روش ندارید.
فوقش اگه کمر درد باشه خوب میگیم که باید استراحت کرد ولی برای کسی که هر روز مجبوره سر کار حاضر باشه تا شب
گشنه سر رو زمین نزاره امکان داره؟ یا حتی دوباره همین کمر درد رو نصیب آدمی نحیف و ظریف بشه
که هر لحظه که درد رو توی صورتش می بینید با خودتون جیگرتون حسابی برشته میشه.
باید قبول کرد که گاهی هیچ منطقی هم نمی تونه یه سری از اتفاقات رو توضیح بده
و سوالی که دوباره به ذهن آدم خطور میکنه اینه که اصلن چرا باید همچین حوادثی پیش بیاد.
فکر می کنم بیش از این نباید فکر کرد.
ذهن آدم تا یه جایی می تونه پیش بره
اما همیشه بی جواب بودن هم مسخره است.
No comments:
Post a Comment