Tuesday, August 28, 2012

خاطره بازی

گاهی آدم از حرف زدن
از راه رفتن
هم می تونه خسته بشه .
امروز که داشتم پله های رادیو رو بالا پایین می رفتم
متن های مختلفی رو پشت میکروفن های مختلفی حرف میزدم
احساس کردم گاهی آدم می تونه خیلی خوب خسته بشه.
از گرمی هوا و کت و شلواری که تنت کردی
از برخورد با آدم های متفاوت
از این که دنیا رو جوری نساختن که هر وقت هر چیزی دلت می خواد رو به زبون بیاری
از این که همون لحظه همه چیزو ترک کنی و بری توی یه روز بارونی و سیگار بکشی .
اینو فهمیدم که گاهی همه چیز رو بهانه می کنی که روی دلتنگیت سر پوش بزاری
گاهی از همه چیز خسته میشی
ولی جرات نمی کنی از خودت بپرسی چرا خسته شدم؟
گاهی آسه میری آسه میایی که دلت بهت گیر نده
که بهت نگه من چی می خوام.
که به روم نیاره که نمی تونم حتی برای دقایقی آرومش کنیم.
که یه هویی سر و کله ی بغض پیدا نشه
که هیچ کس نفهمه
من آدمی هستم که نمی تونم دلم رو آروم کنم.
چه قدر احمقانه به نظر میاد ولی توی تمام مسیرِ برگشتم به خونه
داشتم به این فکر می کردم
که من دارم بهانه گیری میکنم
یا دلم؟
من دارم لج می کنم
یا دلم ؟
من دارم زندگی می کنم
یا دلم؟
ولی قطعن منم که نفس می کشم
اونه که تصمیم میگیره
منم که مجبور میشم
اونه که زنده نمی مونه.
یه لیوان چای شاید منو با خودم هماهنگ کنه .
منم تا وقتی که دم بیاد  زیر لب برای خودم خاطره تعریف می کنم.

Monday, August 27, 2012

لبخند شب

یک بار دیگه شب شد. 
درسته که خبری از بارون و دریا نیست 
 درسته که یه نسیمِ نمیه جونی داره آروم رد میشه
درسته که من مثل هر شب تاریکم ، بی صدام ، خاموشم 
درسته که فردا یه روز تازه است 
یه فرصته برای شنیده شدن 
دیده شدن ، درک شدن ، همراه شدن 
درسته که هنوز ته جیب هام کمی آرزو برام باقی مونده 
ولی باور کن خیلی خستم. 
وقتی شب میشه تازه یادم میاد که من سالهاست شب ها بیدارم 
سالهاست برای دیدن تمام فردا ها عجله دارم 
سالهاست که میخوام این سال ها بگذرن و اون اتفاقی که هنوز نیوفتاده صورت بگیره. 
سالهاست که دارم کهنه میشم 
اما حالا خستم. 
میخوام همین امشب فقط به شب فکر کنم و از روی هیچ لحظه ایی هول هولکی رد نشم . 
می خوام گذشت زمان رو بهتر از همیشه حس کنم و قدر تک تک ثانیه هایی که دارن میرن و بر نمی گردن رو بدونم. 
امشب می خوام حتی اگه دلیلی برای خندیدن نداشته باشم لااقل با لبخند بگذرونم . 
امشب به تمام تفکراتِ اشتباهم اعتراف میکنم و مدام لبخند می زنم. 
امشب بدون بارون 
شب ، قشنگ تر از همیشه دلبری می کنه . 
:)

Tuesday, August 21, 2012

قدم زدن


قدم زدن چیز جالبیه
معمولن باعث میشه که زندگی رو جور دیگه ایی ببینم که قبلن نمی دیدم
گاهی یه ایده و فکر جالب
گاهی هم بهانه ایی میشه که بخوام با یه سری حوادث کنار بیام
یا حتی برای گم کردن بعضی از خاطرات.
قدم زدن چیز جالبیه
اونم وقتی تنهایی و با خودت همراه میشی.
اما بالا رفتن از پله ها و کوه ها اصلن نشونه ی خوبی نیست.
یعنی خسته ایی
از همه چیز
از همه کس
حتی از خودت .
یعنی دیگه کار از قدم زدن گذشته.
یعنی می ری توی غار تنهایی و توی عمق این غار چمباتمه می زنی
و به هیچ چیزی فکر نمی کنی.
جایی که راحت درد هاتو فریاد می زنی.
جایی که مثه اجداد حجریت  کمی تهاجمی میشی.
اگه دیدین یه آدمی با اخم های تو هم
با نگاه های سرد و بی روح
و با جدیت تمام داره از پله های کوه بالا میره
کاری به کارش نداشته باشین
مطمعن باشین داره میره به غار تنهایی خودش.
حتی ازش توقع کمک هم نداشته باشین
خیلی باید خوش شانس باشه که بتونه به خودش کمک کنه
پس کاری از دست اش برای شما بر نمیاد.
پله ها
کوه ها
غار ها
برای گم شدنه.
بزارید برن گم بشن.
شاید یه روزی قدم زنان برگشتن.

Tuesday, August 14, 2012

عصر یک روز

گاهی دلم می خواد غروب ، وقت قدم زدن با خودم 
دست اولین غریبه رو بگیرم و بهش یه نیمکت تعارف کنم با همین منظره. 
بی مقدمه تمام سکوتم رو روی شونه هاش بشکونم 
بی واهمه تمومِ راز هامو برملا کنم 
بگم که از ارتفاع می ترسم که تا حالا سوار تله کابین نشدم. 
بگم که خسته شدم از بس حرف یا مفت شنیدم. 
گاهی واقعن دوست دارم فقط قدم بزنم 
گاهی واقعن دوست دارم فقط بشنوم 
آهای غریبه 
چند قدم هم قدمم شو 
ببین چه طور دریاچه ی شهر رو تبدیل به دریا می کنم.
تا اون موقع تو از خودت بگو.