یک بار دیگه شب شد.
درسته که خبری از بارون و دریا نیست
درسته که یه نسیمِ نمیه جونی داره آروم رد میشه
درسته که من مثل هر شب تاریکم ، بی صدام ، خاموشم
درسته که فردا یه روز تازه است
یه فرصته برای شنیده شدن
دیده شدن ، درک شدن ، همراه شدن
درسته که هنوز ته جیب هام کمی آرزو برام باقی مونده
ولی باور کن خیلی خستم.
وقتی شب میشه تازه یادم میاد که من سالهاست شب ها بیدارم
سالهاست برای دیدن تمام فردا ها عجله دارم
سالهاست که میخوام این سال ها بگذرن و اون اتفاقی که هنوز نیوفتاده صورت بگیره.
سالهاست که دارم کهنه میشم
اما حالا خستم.
میخوام همین امشب فقط به شب فکر کنم و از روی هیچ لحظه ایی هول هولکی رد نشم .
می خوام گذشت زمان رو بهتر از همیشه حس کنم و قدر تک تک ثانیه هایی که دارن میرن و بر نمی گردن رو بدونم.
امشب می خوام حتی اگه دلیلی برای خندیدن نداشته باشم لااقل با لبخند بگذرونم .
امشب به تمام تفکراتِ اشتباهم اعتراف میکنم و مدام لبخند می زنم.
امشب بدون بارون
شب ، قشنگ تر از همیشه دلبری می کنه .
:)
No comments:
Post a Comment