Sunday, July 21, 2013

شوکا و تابستان

نبینم که دیگر به دیدنم نمی آیی
نگو که داغی تابستان را باید
به تلخی تنهایی ام بیفزایم.
شوکا سلام
اینجا تابستان است
و من هنوز تنهاییم.
نه فواره ی رنگین کمان دارم
و نه میلی به آبتنی در شوری دریا،
اینجا من به بارش شورانگیز چشم هایم قناعت می کنم.
شوکا تا جایی که به یاد دارم
حسود نبودم، اما به تازگی
به لباسهایت که هنوز عطر تو را دارند
به شدت حسادت می کنم.
هنوزم اینجا به شکل جنون انگیزی
ساکت است
و خبری از هواهای عاشقانه نیست،
چند روز پیش جیب هایم را پر از قاصدک کردم
و در حوالی خاطرهایت تاب خوردم
و با تمام قاصدک هایم
لبخند های تو را آرزو کردم
و خودم و قاصدک هایم را به باد دادم.
نه در تابستان و پاییز
و نه در زمستان و بهار
شوکا حدیث بی قراری های این مرد
تمامی ندارد.
بس که رویای تو را قدم زدم
رفیق بی کلک
تمام کوره راه ها و سنگ فرش های خیابان شدم.
گاهی فکر می کنم که اگر بودی
چه دنیای خوبی می شد اینجا،
می شد با لبخند زندگی کرد
می شد هر روز از تو لیست خرید خانه را گرفت
می شد به دنبال کار و گرفتاری رفت
می شد آخر وقت به مرخصی ساعتی آمد
و زودتر به آغوش تو رسید.
می شد روزنامه به دست گرفت
و زیر چشمی تو را پایید که مشغول کار خانه ای،
باور کن می شد خندید و دوباره عاشقت شد.
می شد باشی
و این تعقیب و گریز مضحک تمام شود،
من تمام زندگی ام را
از خانه به بیرون پناه آوردم
و از بیرون به خانه گریختم.
من هزار سال است که از این گریز بیهوده خسته ام
شوکا از وقتی نیستی
تا چشم کار می کند تنهاییست و من
که تنها مانده ام.
شوکا
نگو که به دیدنم نمی آیی
تابستانم گرم و داغ
و هنوز تمام روزهایم تلخی تندی دارند،
تا آمدنت
هوا هم عاشقانه می شود،
به من نگاه کن
یک فصل باران دارم...