Friday, March 7, 2014

شوکا و شهرزاد

شوکا
کاش بدانی نبودنت
از عصر جمعه هم
غم انگیز تر است،
شوکا کاش بدانی نبودنت
وحشیانه ترین کابوس چشمان من است،
شوکا
مثل روستایی مرزی
که از اعلان جنگ وحشت دارد
من از نیامدنت می ترسم،
و تو با وجود تمام ترس های من
هنوز هم در آن دور  ِ دور
غیبت مرا اصلن به روی خودت نمی آوری،
انگار نه انگار که من تکیه گاه امن تو بودم
و تمام لباس هایت
آغشته به دوستت دارم من بود،
شوکا
من شهرزاد شب های تو بودم،
موهایت هنوز
عطر نغمه ها و نوازش های مرا می دهد،
تو  در آن دور  ِدور
تو در عین بی خیالی
چه قدر بی رحم شده ای،
کاش می دانستی
چند شعر از دستم افتاد و شکست،
کاش هنوز هم می شد
بغض های زمستانی ات را
بهار خنده کنم،
کاش می شد هر شب
شعر زیباترین خواب جهان را
زیر گوشهایت زمزمه کنم،
حالا که بی منی
کاش که بی کابوس
کاش که با لبخند
کاش که آسوده بخوابی،
حالا که بی منی
کاش رد پای نگرانی ام را
بیرون قصه هایت نبینی،
کاش از بغض هایم بویی نبری
و ای کاش مرا به خوبی فراموش کنی،
اما شوکا جان
من هنوز هم شهرزاد شبهای آرامش تو ام،
شوکا هنوز نبودنت
از عصر جمعه برایم غم انگیز تر است
و هنوز جایی در سینه ام
دلش برای تو می تپد،
شوکا
تو کامل ترین شیوه لبخند من بودی
و هیچ کس نمی داند
من در نبودن تو
هزار و یک شب درد کشیده ام
هزار و یک شب گریسته ام
و هزار و یک شب
بی خواب  ِ خواب های تو بوده ام.