Friday, March 7, 2014

شوکا و شهرزاد

شوکا
کاش بدانی نبودنت
از عصر جمعه هم
غم انگیز تر است،
شوکا کاش بدانی نبودنت
وحشیانه ترین کابوس چشمان من است،
شوکا
مثل روستایی مرزی
که از اعلان جنگ وحشت دارد
من از نیامدنت می ترسم،
و تو با وجود تمام ترس های من
هنوز هم در آن دور  ِ دور
غیبت مرا اصلن به روی خودت نمی آوری،
انگار نه انگار که من تکیه گاه امن تو بودم
و تمام لباس هایت
آغشته به دوستت دارم من بود،
شوکا
من شهرزاد شب های تو بودم،
موهایت هنوز
عطر نغمه ها و نوازش های مرا می دهد،
تو  در آن دور  ِدور
تو در عین بی خیالی
چه قدر بی رحم شده ای،
کاش می دانستی
چند شعر از دستم افتاد و شکست،
کاش هنوز هم می شد
بغض های زمستانی ات را
بهار خنده کنم،
کاش می شد هر شب
شعر زیباترین خواب جهان را
زیر گوشهایت زمزمه کنم،
حالا که بی منی
کاش که بی کابوس
کاش که با لبخند
کاش که آسوده بخوابی،
حالا که بی منی
کاش رد پای نگرانی ام را
بیرون قصه هایت نبینی،
کاش از بغض هایم بویی نبری
و ای کاش مرا به خوبی فراموش کنی،
اما شوکا جان
من هنوز هم شهرزاد شبهای آرامش تو ام،
شوکا هنوز نبودنت
از عصر جمعه برایم غم انگیز تر است
و هنوز جایی در سینه ام
دلش برای تو می تپد،
شوکا
تو کامل ترین شیوه لبخند من بودی
و هیچ کس نمی داند
من در نبودن تو
هزار و یک شب درد کشیده ام
هزار و یک شب گریسته ام
و هزار و یک شب
بی خواب  ِ خواب های تو بوده ام.

Thursday, February 20, 2014

شوکا و زمستان

زمستان است و برف
بی وقفه می بارد،
زمستان است و من
بی وقفه می بارم،
زمستان است و من
زیر تیغ سوز و سرما
هنوز دلتنگم.
شوکا
تو گرمترین
عادت زمستانی ام بودی.
شوکا من و برف
هنوز به احترام صدای خنده ات
در سکوت می باریم.
انگار تمام این سرزمین
فالگوش خنده های تو اند،
انگار هزار آدم برفی گریان
در حوالی ما افتاده اند
و نمی خواهند بی دست های تو
برخیزند و بخندند.
شوکا خاک اینجا نبودن تو را باور کرده است
و دیگر به بهار اعتقادی ندارد،
جنگل از زیبایی خود دست کشیده است
و دریا گوشه گیر تر از همیشه در خودش فرو رفته است،
همه جا سرد است و سکوت
و زمستانی که از شنیدن صدای تو
دلسرد شده.
چه قدر این سرزمین
صدای خنده های تو را کم دارد.
من گیله مرد
من جنگلی
من بی ستاره
دلم را به کدام خاطره از تو خوش کنم
که زمستان سخت بی رحم شده است،
شوکا
تو گرم ترین
عادت زمستانی من بودی،
چه کنم با این همه برف؟
چه کنم با این همه دلتنگی؟
چه کنم با خودم؟
به پای آمدنت چه قدر من و برف بباریم؟
ما تلخ رها شده ایم،
چه دردناک من و این سرزمین را
از یاد برده ای.
شوکا
من جنگلی اهلی تو بودم،
زمین با عطر تو نفس می کشید،
جنگل به تقلید موهای تو برگ هایش را مرتب می کرد
و دریا زیباترین گوش ماهی هایش را به تو می داد،
شوکا دیگر همه فصلها می دانند
هنوز من و این سرزمین
اهلی تو ایم.

سعید شجاعی