پنجره ی پشتِ سرم باز
در پسِ پشتِ پنجره پاییز
و روبه رویم صف درهمی از کتاب هایی که خسته اند از انتظارِ نوبت شان
خسته اند از سکوت،از خوانده نشدن و مستقیم به من نگاه می کنند
و منی که پشتِ سرم پاییز پیوسته از دریچه ی بازِ پنجره ام نفس می کشد.
با عینک ام نقابی از تفکر به صورت می زنم ولی آینه ام خوب می داند
که در پشت این نقابِ کاذب به خرافه هایم چنگ می زنم تا کمی لبخند در خوابِ ناتمامِ نیم روزی ام پیدا کنم.
پاییز نفس می کشد
و باران هم در راه است
از خودم می پرسم همین هم می تواند کافی باشد
و در آینه لبخند را رو نمایی می کنم.
به خودم می گویم دیدی؟
اصلن سخت نبود؟
کاری نداشت؟
دیدی هنوز هم می شود تمام سیگار ها را با چای صرف کرد
و تمامِ کوچه ها را کلوچه خورد
و تمامِ خیال ها را قدم زد؟
در پنجره ی کوچکم
آسمان به حرف می آید
و باران به خیالم دامن می زند.
عینکم را بر می دارم
تا به خودم سلام کنم.
در پسِ پشتِ پنجره پاییز
و روبه رویم صف درهمی از کتاب هایی که خسته اند از انتظارِ نوبت شان
خسته اند از سکوت،از خوانده نشدن و مستقیم به من نگاه می کنند
و منی که پشتِ سرم پاییز پیوسته از دریچه ی بازِ پنجره ام نفس می کشد.
با عینک ام نقابی از تفکر به صورت می زنم ولی آینه ام خوب می داند
که در پشت این نقابِ کاذب به خرافه هایم چنگ می زنم تا کمی لبخند در خوابِ ناتمامِ نیم روزی ام پیدا کنم.
پاییز نفس می کشد
و باران هم در راه است
از خودم می پرسم همین هم می تواند کافی باشد
و در آینه لبخند را رو نمایی می کنم.
به خودم می گویم دیدی؟
اصلن سخت نبود؟
کاری نداشت؟
دیدی هنوز هم می شود تمام سیگار ها را با چای صرف کرد
و تمامِ کوچه ها را کلوچه خورد
و تمامِ خیال ها را قدم زد؟
در پنجره ی کوچکم
آسمان به حرف می آید
و باران به خیالم دامن می زند.
عینکم را بر می دارم
تا به خودم سلام کنم.