Tuesday, September 25, 2012

چای و کلوچه

پنجره ی پشتِ سرم باز
در پسِ پشتِ پنجره پاییز
و روبه رویم صف درهمی از کتاب هایی که خسته اند از انتظارِ نوبت شان
خسته اند از سکوت،از خوانده نشدن و مستقیم به من نگاه می کنند
و منی که پشتِ سرم پاییز پیوسته از دریچه ی بازِ پنجره ام نفس می کشد.
با عینک ام نقابی از تفکر به صورت می زنم ولی آینه ام خوب می داند
که در پشت این نقابِ کاذب به خرافه هایم چنگ می زنم تا کمی لبخند در خوابِ ناتمامِ نیم روزی ام پیدا کنم.
پاییز نفس می کشد
و باران هم در راه است
از خودم می پرسم همین هم می تواند کافی باشد
و در آینه لبخند را رو نمایی می کنم.
به خودم می گویم دیدی؟
اصلن سخت نبود؟
کاری نداشت؟
دیدی هنوز هم می شود تمام سیگار ها را با چای صرف کرد
و تمامِ کوچه ها را کلوچه خورد
و تمامِ خیال ها را قدم زد؟
در پنجره ی کوچکم
آسمان به حرف می آید
و باران به خیالم دامن می زند.
عینکم را بر می دارم
تا به خودم سلام کنم. 

Wednesday, September 19, 2012

شوکا در بهار

بی وقت سلام می کنم که بگویم 
در هر وقت و بی وقتی دوستت دارم شوکا. 
کسی مرا نمی شناسد 
تو اما می دانی من پشت واژه ها پنهان نمی شوم که بخواهم دل ات را آب کنم. 
شوکا تنها تو می دانی احساس من هر قدر کوچک و کم عمق باشد جاریست. 
شوکا حال و هوای امشبم تفسیر ندارد 
باید خودت ببنی 
فقط می دانم احساسم حول و حوش آغوشت می چرخد. 
دست ات را دوباره به من بده تا رد شویم 
نمی دانم دقیقن از کجا اما می دانم تا جایی که خالی از حسرت و با خیالی آسوده بخندیم . 
امروز برای مدتی در خانه گم شدم. 
یادم نمی آمد دارم از پیش تو می آییم یا باید به سمت تو بیایم 
مدتی کنار پنجره نشستم 
و دیدم که حیاط خانه ی ما به خوابگاه پاییز تبدیل شده 
و یادم آمد بهاری غمگین تو را با خودش برد که کمی با تو درد دل کند. 
راستی شوکا جان 
نه حوصله ام را پیدا می کنم نه لبخند را 
کجا گذاشتی شان که حالا بی معاشرت فقط تقویمِ خسته را خط می زنم. 
شوکا جان عجیب برایت نگرانم 
تو بی من از دنیا می ترسیدی 
حالا به هر بادی که بالا می گیرد سفارش ات را می کنم که بی صدا از تو رد شود 
و برای ابرها خط و نشان کشیده ام که رعدشان را ببرند در دورترین فاصله هوار بکشند. 
شوکا کجایی که آسمانِ خانه ی ما یک دم از صدایشان آرام نمی گیرد. 
کلید که داری عزیزم 
دوباره امشب به خوابم بیا.  

Monday, September 17, 2012

شوکا و شمعدانی

عینک ام را عوض کردم
حالا از دور تر تو را می شناسم
و زود تر پر می گیرم.
شوکا
هنوز خواب هایم نیمه کاره می ماند
شوکا هنوز تخت ام خواب هایش را با عطر تو هماهنگ می کند
شوکا هنوز آشپزخانه ام بی رنگ است
و من هنوز جوراب هایم را پیدا نکردم.
شوکا جان
از دیشب آینه تب کرده و تو را بهانه می کند
یادت هست روبه روی هم نشستیم
و چه قدر بی بهانه می خندیدیم ؟
شوکا حالا من با بهانه ات
دلتنگی خانه رو در آغوش می کشم
و با هم های های ابر می شویم .
یادت هست با تو می خوابیدم و با تو بلند می شدم؟
حالا نه می خوابم
نه بلند می شوم
نه زندگی می کنم.
شوکا اگر اینبار که به خوابم آمدی
تو را بی هوا در آغوش گرفتم
و دستت را به روز کشاندم از من دلگیر نشو.
من که می دانم تو هر شب منتظر می شوی تا من بخوابم
بعد پاورچین می آیی و به شمع دانی ها آب می دهی
چرخی در خانه می زنی
و مرا در خواب می بوسی
پس چرا به دیدنم با پلک های باز نمی آیی؟
شوکا جان
باور کن من
اتاق
خانه
کوچه
خیابان
شهر
این سرزمین
بی تو
متروک می شود.
امشب دوباره
باران می شوم
و با عینکم
تا آمادنت
جاده ها را
سکوت می کنم. 

Wednesday, September 12, 2012

شوکا در شب

شوکا بگو ببینم
تو در خواب زنانِ دهکده آمدی
یا از روی حسادتشان به تو دیروز آمده بودند که متقاعدم کنند
دست از سر جاده ها بردارم.
دیروز حتی مرا با خودشان به گورستان بردند و گفتند تو اینجا خوابی.
من بهشان ثابت کردم که اگر این شوکا باشد وقتی من کنارش بخوابم باید در آغوشم بگیرد.
خودشان با چشم خودشان دیدند کسی که هیچ دستی در آغوشم نگرفت
شوکا خستم از این آدم هایی که هنوز باور نمی کنند تو در شبی تب دار رفتی که برگردی.
شوکا جان
نمی دانی وقتی نیستی من در زخمِ نگاهِ تاسف برانگیزشان چه قدر تازیانه می خورم.
شوکا جان
نمی دانی چه قدر حرف و حدیث دارد دورِ سرم می چرخد
کاش می دانستم که آن شب بی هوا کجا رفتی
بعد از آن شب
نه جنگل سلامم را پاسخ می دهد
نه چشمه صدایم را می شنود
نه باران و دریا با من حرف می زنند.
بین خودمون بماند
از شب
از روز
از سکوت
از نبودنت
همه چیز مرا می ترساند.
شوکا
نمی خواهم بهانه جویی کنم
ولی
دست و دلم به زندگی نمی رود
خسته ام
خسته. 

Monday, September 10, 2012

شوکا در باران

باران ، صدای نگاه تو بود. 
شوکا 
دست پاچه می شوم وقتی از نمی دانم کجای دنیا 
به من نگاه می کنی.  
شوکا 
ای کاش صدایم را می شنیدی 
برای بی خوابی های خسته ات 
لالایی تازه ایی از مرداب آموختم . 
ای کاش می توانستم دست ات را بهانه کنم و از گلهای وحشی 
چند شاخه ایی بچینم. 
شوکا دلت چشمه 
چه قدر صبوری. 
بس که چشم انتظارت بودم 
مسیرِ خانه ام از رنگ و رو رفت .
شوکا اینجا جایت هیچ وقت خالی نبود 
تو در یاس و بنفشه 
تو در دریا و جالیز 
تو در کوه و جنگل 
تو در زندگی ام جاری هستی 
اگرچه نیستی 
اگر چه دلتنگم 
شوکا صدایم کن 
دلم میخواهد پا به پای صدای نگاهت 
ببارد. 
به سایه ها بگو که هنوز هم دوستم داری 
بیا به حرف و حدیث شان پایان بده. 

Monday, September 3, 2012

یه قسمتی از سکوت

یه قسمتی از زندگی هست
که هیچ صدایی نداره.
نه چیزی می شنوی نه حرفی میزنی.
فقط نگاه می کنی.
به آدم ها
به طبیعت
به اتاقت
به آینه
به هر چیزی که می بینی.
مثه یه آدم فضایی که تازه به زمین اومده و داره با نگاه کردن همه چیزو کشف می کنه.
وقتی نوبت به بارون رسید
به غروب
به چای
به هوای ابری
به دریا
خواب...
نه
با اولین اکتشاف متوجه میشه که این دنیا دو نفره است.
یه قسمت هایی از زندگی هست که میخ کوبت می کنه
و دلتنگی بهت تحمیل میشه.
یه قسمت هایی از زندگی هست که هیچ کسی جرات نداره ازش حرف بزنن
ولی همه شون می دونن که خوب شدنی در کار نیست
فقط به این قسمت از زندگی میشه عادت کرد.
دنیا چه قدر ساکت شده...

Saturday, September 1, 2012

شوکا

سلام شوکا
آسمانِ بی حوصله ی اینجا در غیابت یک ریز باران دارد
آسمانِ آنجا بی من چه گونه است؟
این روز ها به فکرِ عینکِ جدیدی هستم
با این که یک نفس بیشتر فاصله نداریم اما هر چه چشم می چرخانم نمی بینمت عزیزم.
راستی دیشب دوباره خواب پسرمان را دیدم ، تو خواب بودی و دلم نیامد که بیدارت کنم.
دیشب هر چه قدر که توانست شیطنت کرد ، یک جا بند نمی شد و چه قدر شیرین می خندید.
حق با تو بود. دقیقن شبیه من است. او هم مثل من با حضورت احساس آرامش می کند.
دیشب دوباره برای خواب ، قصه ایی از تو برایش گفتم و ساعت ها به تماشایش نشستم.
راستی شوکا جان
هنوز هم سر حرفم هستم.
یادت می آید گفته بودم بیا برویم در قطب زندگی کنیم؟
صبح ها آدم برفیِ همسایه برای صبحانه ی مان تخم مرغ هدیه بیاورد و من ظهر ها برای گرم شدن اش هیزم بشکنم.
برویم از شکوفه های بلوریِ باغچه ی مان مربا درست کنیم  و عصر ها درست روی به روی غروب
ساعت ها کتاب بخوانیم و تو از پنگوئن ها انتقاد کنی که هیچ وقت درست پیانو زدن را نمی آموزند.
یادت هست گفته بودم شبهای قطب آنقدر به رویای ما نزدیک است که به آسانی می شود از آسمان اش ستاره چید؟
یادت هست گفتم بیا خرس های قطبی را به خوردن قهوه دعوت کنیم و پای خاطراتشان ساعت ها با هم بخندیم ؟
شوکا هنوز هم احساسی در من می خواهد تمامِ زمین را برای یک لحظه ثابت نگه دارم که تو از آن طرفِ خیال
با امنیتِ بیشتر به آغوشم بیایی.
شوکا جان
برایت چای دم کرده ام
تا سرد نشده کمی زودتر بیا ، امشب به مهمانی شام دعوت شدیم و من نمی دانم جوراب هایم کجاست.
مراقبِ خودت باش عزیزم.
آهسته بیا
ولی
بیا.