Wednesday, September 12, 2012

شوکا در شب

شوکا بگو ببینم
تو در خواب زنانِ دهکده آمدی
یا از روی حسادتشان به تو دیروز آمده بودند که متقاعدم کنند
دست از سر جاده ها بردارم.
دیروز حتی مرا با خودشان به گورستان بردند و گفتند تو اینجا خوابی.
من بهشان ثابت کردم که اگر این شوکا باشد وقتی من کنارش بخوابم باید در آغوشم بگیرد.
خودشان با چشم خودشان دیدند کسی که هیچ دستی در آغوشم نگرفت
شوکا خستم از این آدم هایی که هنوز باور نمی کنند تو در شبی تب دار رفتی که برگردی.
شوکا جان
نمی دانی وقتی نیستی من در زخمِ نگاهِ تاسف برانگیزشان چه قدر تازیانه می خورم.
شوکا جان
نمی دانی چه قدر حرف و حدیث دارد دورِ سرم می چرخد
کاش می دانستم که آن شب بی هوا کجا رفتی
بعد از آن شب
نه جنگل سلامم را پاسخ می دهد
نه چشمه صدایم را می شنود
نه باران و دریا با من حرف می زنند.
بین خودمون بماند
از شب
از روز
از سکوت
از نبودنت
همه چیز مرا می ترساند.
شوکا
نمی خواهم بهانه جویی کنم
ولی
دست و دلم به زندگی نمی رود
خسته ام
خسته. 

No comments:

Post a Comment