بی وقت سلام می کنم که بگویم
در هر وقت و بی وقتی دوستت دارم شوکا.
کسی مرا نمی شناسد
تو اما می دانی من پشت واژه ها پنهان نمی شوم که بخواهم دل ات را آب کنم.
شوکا تنها تو می دانی احساس من هر قدر کوچک و کم عمق باشد جاریست.
شوکا حال و هوای امشبم تفسیر ندارد
باید خودت ببنی
فقط می دانم احساسم حول و حوش آغوشت می چرخد.
دست ات را دوباره به من بده تا رد شویم
نمی دانم دقیقن از کجا اما می دانم تا جایی که خالی از حسرت و با خیالی آسوده بخندیم .
امروز برای مدتی در خانه گم شدم.
یادم نمی آمد دارم از پیش تو می آییم یا باید به سمت تو بیایم
مدتی کنار پنجره نشستم
و دیدم که حیاط خانه ی ما به خوابگاه پاییز تبدیل شده
و یادم آمد بهاری غمگین تو را با خودش برد که کمی با تو درد دل کند.
راستی شوکا جان
نه حوصله ام را پیدا می کنم نه لبخند را
کجا گذاشتی شان که حالا بی معاشرت فقط تقویمِ خسته را خط می زنم.
شوکا جان عجیب برایت نگرانم
تو بی من از دنیا می ترسیدی
حالا به هر بادی که بالا می گیرد سفارش ات را می کنم که بی صدا از تو رد شود
و برای ابرها خط و نشان کشیده ام که رعدشان را ببرند در دورترین فاصله هوار بکشند.
شوکا کجایی که آسمانِ خانه ی ما یک دم از صدایشان آرام نمی گیرد.
کلید که داری عزیزم
دوباره امشب به خوابم بیا.
No comments:
Post a Comment