باران ، صدای نگاه تو بود.
شوکا
دست پاچه می شوم وقتی از نمی دانم کجای دنیا
به من نگاه می کنی.
شوکا
ای کاش صدایم را می شنیدی
برای بی خوابی های خسته ات
لالایی تازه ایی از مرداب آموختم .
ای کاش می توانستم دست ات را بهانه کنم و از گلهای وحشی
چند شاخه ایی بچینم.
شوکا دلت چشمه
چه قدر صبوری.
بس که چشم انتظارت بودم
مسیرِ خانه ام از رنگ و رو رفت .
شوکا اینجا جایت هیچ وقت خالی نبود
تو در یاس و بنفشه
تو در دریا و جالیز
تو در کوه و جنگل
تو در زندگی ام جاری هستی
اگرچه نیستی
اگر چه دلتنگم
شوکا صدایم کن
دلم میخواهد پا به پای صدای نگاهت
ببارد.
به سایه ها بگو که هنوز هم دوستم داری
بیا به حرف و حدیث شان پایان بده.
No comments:
Post a Comment