Tuesday, August 14, 2012

عصر یک روز

گاهی دلم می خواد غروب ، وقت قدم زدن با خودم 
دست اولین غریبه رو بگیرم و بهش یه نیمکت تعارف کنم با همین منظره. 
بی مقدمه تمام سکوتم رو روی شونه هاش بشکونم 
بی واهمه تمومِ راز هامو برملا کنم 
بگم که از ارتفاع می ترسم که تا حالا سوار تله کابین نشدم. 
بگم که خسته شدم از بس حرف یا مفت شنیدم. 
گاهی واقعن دوست دارم فقط قدم بزنم 
گاهی واقعن دوست دارم فقط بشنوم 
آهای غریبه 
چند قدم هم قدمم شو 
ببین چه طور دریاچه ی شهر رو تبدیل به دریا می کنم.
تا اون موقع تو از خودت بگو.

No comments:

Post a Comment