Monday, December 3, 2012

نامه ای به دخترک


سلام دخترک 
صبح در چشم های تو گم می شود 
و غم غروب از پشت ِ پلک هایت طلوع می کند. 
راستی گفته بودم که باید کمتر پلک بزنی 
گریه نکن 
اشک های تو دارد زمین را از مدار خارج می کند. 
نمی دانی چند آرزو به گیسوان بلند ات بافته اند 
ولی من می فهمم در هر تار مویت هزار هزار دست 
تمنای نوازش اش را دارند. 
آخ اگری قدری غروب ِ امروز دیر تر طلوع کند 
رازی را در عمق نی نی چشم هایت می بینم 
نگاه تو اتفاقیست که دنیا تا به حال ندیده بود. 
بنازم به هزار پیچک ِ معطری که وابسته به مهر ِ دستان ِ تو هستند. 
دیشب وقتی داشتی قرص ِ ماه را پاک می کردی مچت را گرفتم و فهمیدم 
آن همه ستاره بازی ِ آسمان بی دلیل نبود. 
آسمان به زمین رسید تا کمی در قلب ِ بزرگ ات جا شود. 
میدانم که آسمان گم شد در گوشه ای از قلبت. 
چه زیبا 
چه مهربان نفس می کشی تمام ِ پروانه هارا 
تو راز یک پرواز ِ بدون سقوطی 
بی هوده نیست زمین گیر شدن پنگوئن ها. 
خودت نگاه کن . 
این همه آدم به انتظار یک لبخند تو غمگین اند 
دلت می آید تسلیم یک غم ِ پیش ِ پا افتاده شوی؟ 
اصلن بگو ببینم 
چه طور دلت می آید نخندی؟ 
اگر فردا روز خواندی دوباره نهنگ ها خودکشی کردند 
تعجب نکن. 
غم ِ چشمان تو قربانی می گیرد. 
لحظه ای به فکر ِ خودت باش 
و آهسته بخند. 
مراقب خودت باش نازنین 
من زودتر از یک نسیم راهی می شوم. 
فعلن بدرود 

No comments:

Post a Comment