Thursday, December 13, 2012

شوکا و کلید

سلام شوکا جان
اینجا هنوز پاییز دست از سر رویای تو بر نداشته
و پیوسته باران می بارد.
شوکای عزیزم هوای خانه
سر به هوا شده و همیشه سرد است.
باور کن یک روز من از این سرما می میرم.
شنیده ام برای خودت یک شال ِ جدیدی خریدی
و به تازگی روی پیراهن ات چند گل روییده.
باد هر روز خبرت را داغ ِ داغ  برایم می آورد
و بوسه های مرا برای تو.
شوکای عزیزم
تازگی ها خواب های رنگی می بینم
برایم دعا کن که تعبیرش بازگشت تو باشد ،
تا لبخند های امروزم خشک نشود.
می دانی
گاهی آدم از بد بودن هم خسته می شود
گاهی آدم دوست دارد هی بی خودی بخندد
آنقدر بی دلیل که حتی از یاد ببرد مرگ را.
گاهی آدم دوست دارد همراه ِ  سنجاقک ها بدود
و آنقدر از خانه دور شود که حتی اسمش را هم از یاد ببرد.
شوکا جان
تازگی ها آسمان را تعقیب کردم
و متوجه شدم خورشید از بس که به تو خیره نگاه می کند
پشت پا می خورد و پشت شب می افتد.
شوکا به گمانم شال تازه ات تنها راز ِ شب های زمستانی ماست.
ببینم بی معرفت
هنوز دل ات می آید که چشم های سرمه کشیده ات به من نگاه نکند؟
آخ شوکا
مطمئن باش هیچ اناری به پای سرخی لب های تو نمی رسد
و هیچ کسی به یاس ها عطر قرض نمی دهد.
اینجا همه سرگشته اند که چرا پاییز خاکستری شده.
شوکا تازه دارند می فهمند من از چه چیزی حرف می زدم.
شوکا جان
یادت هست گفته بودم تو زیبای زمینی
تو نور مهربانی
تو لبخند کوتاه ِ رنگین کمانی
یادت هست تو را به چیزی که نیست تشبیه کرده بودم.
حالم خوش است
امشب وقتی سرم را روی زمین گذاشتم صدای پای ات را شنیدم
شاید هم همین حالا رسیده باشی پشت در و داری تمام کیف ات را
به دنبال کلید جستجو می کنی.
شوکا جان
این در بعد از رفتن تو
هیچ وقت بسته نشد.
در باز است بفرما عزیزم
قدمت به روی چشم. 

No comments:

Post a Comment