Thursday, December 27, 2012

شوکا و انتظار

من ِ حواس پرت را ببین
که از شنیدن صدای پایت
به وجد آمده ام
و یادم رفته که هنوز
هیچ بادی را آب و جارو نکرده ام
و هیچ گردی را از سایه ی این خانه
نتکاندم.
شوکا
من ِ حواس پرت
از وقتی که گفته ای می آیی
از پشت پنجره تکان نخورده ام ،
شوکا
من احساس ِ درخت را درک می کنم
وقتی رو به بهار
زمستان را می گذراند.
اینجا هنوز هوا سرد وُ بی خود است ،
و طلوع خورشید شایعه ای بیش نیست.
شوکا هنوز یادت مانده
که چه قدر می نشستم یک گوشه
و به تو نگاه می کردم
وقتی آن لباس ِ سرخ را به تن داشتی؟
شوکا هنوز یادت مانده
من چه قدر دوستت داشتم؟
شوکا هنوز هم مرا به خاطر داری؟
شوکا بعد از این همه سال
هنوز ته دلم می لرزد که نکند
آمده ای تا اسم ات را از حافظه ام پس بگیری
نکند هیچ آمدنی در کار نباشد
و فقط من در مسیر رفتن تو قرار گرفته ام.
شوکای عزیزم
امروز دارم به بخشی از زندگی پا می گذارم
که هیچ چیز اش به من مربوط نیست.
حتی یک خاطره ،
اینجا همه چیز به تو بستگی دارد.
شوکای عزیزم
دوست دارم وقتی آمدی کفش هایت را قائم کنم
دوست دارم به محض این که پایت به خانه رسید
تمام جاده ها را بی راهه کنم
آخ شوکا
پس کی می شود بیایی و دیگر نروی.
باور کن دست خودم نیست
نبودنت
شکل خوبی به زندگی نمی دهد.

No comments:

Post a Comment