Wednesday, February 20, 2013

شوکا و گوشواره

از ترس
به خودم پناه آورده ام شوکا،
می ترسم دوباره
بی بهانه دلتنگ ات شوم
و بی قرص هایم گریه کنم،
شوکا هر شب
زیر گوش ِ گوشواره هایت
لالایی می خوانم
و بر  آسمان ِ بی ستاره ی این خانه می آویزم ،
شوکا تمام  خواب های من بی تعبیر می ماند
اگر مرا دوست نداشته باشی،
نمی ترسم از این که بروی و پشت سرت را هم
نگاه نکنی ،
نه
من از روزی می ترسم
که تو را از یاد ببرند
تمام ِ پرندگان ِ مهاجری که به سمت ِ نفس های تو کوچ می کردند،
من از روزی می ترسم
که خورشید اش وارونه طلوع کند
و زمین مستانه به در و دیوار بخورد،
شوکا نیامدن تو
عمق یک فاجعه است،
شوکا خوشبختی
هر روز به در این خانه می رسد
و از تو خبر می گیرد،
من هر روز دارم نبودنت را دروغ می گویم،
گاهی که از حرف های مردم خسته می شوم
از بی راهه به بالای کوه می روم
و به دور دست ها خیره می شوم،
شوکا
شاید مردم راست می گویند،
تو خیلی دور شدی،
حتی از اینجا هم دیگر نمی توانم ببینمت،
شوکا
سکوت تو بیشتر از سالهای قحطی عذابم می دهد
دوباره صدایم کن
دارد باورم می شود
که تو دیگر بر نمی گردی،
شوکا این همه شوخی نیست،
 اصلن می دانی دیگر اینجا
نه زمستان وُ تابستان داریم
نه بهار و پاییز،
می دانستی همه پرنده ها دارند پر پر می زنند،
شوکا بی تو این دنیا
غیر قابل سکونت است،
باور کن دروغ نمی گویم
اینجا هوا همیشه پس است.

سعید شجاعی

No comments:

Post a Comment