Saturday, October 13, 2012

شوکا در پاییز

باد بالا گرفت
باران آمد
پاییز پیچید
غروب شد
ماه و ستاره رسیدند...
نه شوکا
تو نبودی و فرصتِ ربودنِ قلب ات
از دست ام رفت.
می دانم زمستان
از زورِ سرما به سلام غریبه ها لبخند می زنی
می دانم بازی با برف را
به اشتیاقِ شومینه ایی روشن شروع می کنی.
نه شوکا
باور کن پاییز آخرین فرصتِ من بود
دیگر از من گذشته
باور کن آیینه ها دروغ نمی گویند.
فردا طلوع کند یا نه
امشب سکوت کند یا نه
باران شروع کند یا نه
فرقی ندارد...
شوکا
امشب درِ این خانه
خسته  می شود
بسته می شود
شکسته می شود.

سعید شجاعی 

No comments:

Post a Comment