دارم هی بی خودی
زمین را
پشتِ افکارم می چرخانم
و کوچه پس کوچه های مهتاب را
بو می کشم،
وجب به وجبِ خواب هایم را می گردم
به دنبالِ چیزی که باید بود
اما نیست.
من تمامِ نامه های خیال را
خط به خط
خط حطی کردم
و این قدر خودم را خراشیدم
تا هیچ کس پی به زخم هایم نبرد.
شوکا
اینجا هوا پس است
و من به سکوتِ مبهمِ این همه ابر
و کمین باد های شمالی مشکوکم.
شوکا
اینجا زمین بهم ریخته است
و نمی شود اعتماد کرد به تمامِ ادعا هایش.
شوکا
تنها یک نفر دارد کلافه می شود
دارد بی هوا دنیا را بهم می ریزد
دارد همین جور هی بی خودی
زمین را می چرخاند در پشتِ افکارش
و تمامِ کوچه های مهتاب را بو می کشد.
از آن همه ستاره دست می کشد
و بی خیال خشمِ خورشید
سکوتِ آدم برفی ها را نقاشی می کند.
شوکا تنها یک نفر بود
که آخرین پرنده ی مهاجر را تکه پاره گریست
و می دانست پایانِ قصه ها
دیگر سیاه نیست پر از جاده و سفر است.
شوکا تنها یک نفر تو را بیشتر از
پروازِ سنجاقک ها دوست داشت
و همیشه پر از صدای شالیزار بود.
شوکا
بس که نیامدی
آخرین احساسم را به تو
گم کرده ام.
شوکا ای کاش خاطره ای داشتیم
که دوباره خودم را احیا کنم
خسته ام از این همه تخریبِ بی رحمانه ی
جهنمی که
به هنگامِ حضورت
بهشتِ بی بدیل ام بود.
سعید شجاعی
سعید شجاعی
No comments:
Post a Comment