نمی خواستم اوقات تلخی کنم.می خواستم مثل همیشه ساده بگذرم. ساده رد بشم. سکوت کنم مثل تمام وقت هایی که این کارو میکردم.
نمی خواستم بگم برید ببینید این ملت کتاب خون و فرهیخته چه طور واسه یه سپر به سپر خوردن ماشین ها می افتن به جون همدیگه و تا سر حد مرگ همو کتک میزنن. نمی خواستم بگم این مملکت گل و بلبل فقط داره روی جوو سازی ها جلو میره. نمی خواستم بگم
واقعن اگه این همه آدم کتاب خون داریم چرا هنوز ملت به ریش منه شاعر که هیچ به ریش آبا اجدادمم می خندن؟ بری هرکجا و بگی نویسنده ایی بگی دارم کار فرهنگی هنری میکنم چنان نگاهی بهت میکنن که اینگار سرتا پاتو گوه گرفته. اینا همین آدمان که میرن نمایشگاه.بعدش میان به منو امثال منو به تک تک آدم های با فرهنگ با چه دیدی نگاه میکنن که هنوز اینه وضعیت مون. کدوم نمایشگاه کدوم کتاب به من بگین چندتا دیگه باید نمایشگاه گذاشت تا مردمش همون دم در به خاطر جای پارک صورت همو کبود نکنن. بی خیال بزار باقی حرفای من فقط چندتا نقطه چین باشه...
No comments:
Post a Comment