Wednesday, November 21, 2012

شوکا و لبخند

شوکا این روزها
 بی حوصلگی هایم را رنگ می کنم 
و خستگی هایم را پهن.
خورشید خودش می داند از کدام طرف بتابد
تا آب از آب تکان نخورد
و کسی نفهمد که من از سایه ام می ترسم
و پی در پی جوراب ها و آرزو هایم را گم می کنم.
شوکا این روزها پشت هم دنیا به من پشت می کند
و حسی خیس تمام رویاهایم را می پوشاند.
شوکا می ترسم
می ترسم
از این همه ستاره دنبال دار
که حالا اهلی شده اند و در کنج حیاط خانه ی ما
دارند آفتاب پاییزی می گیرند.
شوکا می ترسم شبی بیاید
و مهتاب دست به دامن سایه ام شود
تا یاد تورا از من دور کنند.
شک دارم به چرخش زمین
می دانستم کاسه ای باید زیر نیم کاسه اش باشد
که همین طور بی خیال و بی هیچ حرف و حدیثی
دارد برای خودش تاب خوران می رود.
هیچ می دانستی همین دیروز
اتفاقی دستم به گلدانی خورد
و گلی دست به دامن من
سراغ دست تو را می گرفت؟
باور می کنی هنوز رهگذران ِ نا آشنا
نمی دانند دیگر کسی در این خانه لبخند نمی زند؟
شوکا حالت که خوب باشد
من کمتر آسمان ریسمان می کنم که بگویم
خیلی دلم برایت تنگ است.
تو که نباشی
می خواهی دنیا به من پشت نکند؟
حال آسمان که خراب است
فقط نمی دانم زمین از کجای ماجرا دارد آب می خورد
که هنوز بی خیال می چرخد و می رود.
شوکا
نبودنت را قبول ندارم
اندکی بیشتر
باش و با من بخند.


سعید شجاعی 

No comments:

Post a Comment